حباب...

...

باید رفت , بی آنکه نگریست ... باید رفت بی آنکه نگریست به خارهای گاه بگاه جاده ... باید رفت  و به افق نگریست و اسیر خارهای ریشه در خاک جاده نشد... جاده سنگلاخیست ... می دانم...گاهبگاه سنگهایی نیز زیر پایت آزارت می دهند,اما تا انجا که می توانی جاده راببینی برو... برو تا مبادا افق را گم کنی ... مبادا افق را فراموش کنی... راه سخت است و ما نیز اسیر همین سختی.... اما رفتن تنها راه فراموشی ماندن است...فراموشی اینکه جاده منزلگه نیست و تنها چادری لازم است تا گاهی اتراق کنیم و دمی بیاساییم ... باقی همه رفتن است... رنج رفتن را به جان بگیر تا زخم ماندن آزارت ندهد... برو و بگذر از آنچه گذشتی... بگذر هر چند گاهی نفهمی چرا ... بگذر از آنچه دیدی و خراشی بر خراشهایت افزود مبادا خراشی بگذاری... بگذر ... سیم و زرها را اسیر خود کن تا مبادا مجبور شوی خود اسیر سیم و زر شوی و خراشی بگذاری... برو و به افق دل ببند تا هرگز پایان نیابی... که پایان آغاز فروریختن است و فرو ریختن آغاز به ابتدا رسیدن... پس نایست که ایستادن همان خار و سنگ و رنج دوباره آغاز است ...برو تو لایق ایستادن در اینجا نیستی ... بروتنها به افق بنگر و بسویش گام بردار هرچند ندانی افق چیست و او کیست...برو او خود یاریت می کند...

...