حباب...

...

این روزا انسانیت و انصاف رو تو بقالی معامله می کنند اونم خیلی آسون نه به قیمت لمس یه حس نیاز یا یه دست دراز... بلکه به قیمت رنگ تراول های تا نخورده 500 هزار تومانی یا چک پولها و... معامله ساده ایه مگه نه... این چند وقته که دنبال خونه بودیم رنگ رنج نداشته های یه آدم  رو پر رنگ تر از همیشه و بی تفاوتی آدمهای دیگه ای که حرص و ولع چشم های قلمبه شون رو قلمبه تر کرده بیشتر دیدیم...همیشه از ماهیگیری بدم می اومد...این روزا آدما نمی دونم چرا و در معاوضه با چی اینطور از ابهای گل آلودی که قوت و غذای یه عده ادم بدبخته ماهی های چاق می گیرن اونم چه ماهیایی...ماهیایی که توی رگهاش خون آدمهای کم شانس این جامعه اس...این روزا که هر روز اون که هر لحظه یا ثانیه اش قیمت هر متر از این زمین خدا نمی دونم چرا متری به اندازه کشش ولع یه ادم کش می آدو دراز می شه درست مثل چربی زبونش , شرم خانومی با 4 دختر دم بخت که دنبال یه خونه اجاره ای با 1 میلیون پیش و 50 تومن اجازه می گرده یاد آوره و نشونه چی می تونه باشه... آخ خدایا... اینجا چه خبره....کی جواب این سوالها رو می تونه بده ... حالا حداقل دیگه می دونم که انسان, موجودیست که حماقتش درمان ناپذیر و طمع او سیری ناپذیر است.... ...