حباب...

نرم نرمک

وقتی آمدن بهار مژده سبز تازگی و زندگی ست... شور جوانه زدن , روئیدن , از خاک برون شدن  , چگونه تازه بودنت در نفس خود را نفس نکشم ؟.. وقتی نسیم روح خسته تنه درختان را نوازش میدهد و نوید بخش فصل جدیدی در زندگی آنان می شود چگونه می شود از امید دوباره به نگاه مدامت چشم شست؟ ...وقتی رگه های لطیف بارون سرخی گونه های گداخته از حرفها را به نرمی می نوازد چگونه می شود نوازش های بیکرانت را در پیچ های تند منکر شد؟ ....این همه موسیقی دل انگیز را شنید و در حسرت سماع روحانی بهشت وجودت نسوخت؟ ...از بداعت بی نظم اما بی نظیر تنور عشق گداخت اما حیران صورت و سیرت امانت دل نشد ؟؟ چگونه میشود؟؟ ....

...

نرم نرمک میرسد اینک بهار ...

خوش بحال غنچه های نیمه باز ...

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...

...

سال ها که قرنها ی متمادیست که بهار از ره میرسد و آدمک در مسیر تحول بدنبال خداگونه خود در زمین باره های دیگر درنگی میکند ...قرب این اندیشه برایم چگونه میسر است وقتی بهار نیز چون تایستان و پائیز نیز چون زمستان بیاید و بگذرد ...وقتی به کهنگی زمان عادت کنم ...وقتی بوی نای خودم را لای برگهای هر روز جا بگذارم و در کوچه های علی چپ فراموش شوم...آخ, خدایا! حسن این احوال را لحظه ای بی مرحمت نگار نمی خواهم ...

 اینم یک داستانک

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد , جایزه بزرگی خواهد داد , هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برا ی پادشاه فرستادند پادشاه به همه آنان نگاه کرد اما فقط به دو تا از نقاشی ها علاقمند شد , در نقاشی اول , دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود . بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود  همه گفتند : این بهترین نقاشی صلح است .

در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن در بالای کوه هم آسمانی خشن رعد و برق می زد و باران تندی میبارید و در پایین کوه آبشاری خروشان ...وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد دید که پشت آبشار روی سنگ ترک بداشته , بوته ای روئیده و روی بوته هم پرنده ای لانه ای ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته , پادشاه نقاشی دوم را برگزید . همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست , معنی ندارد . صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است . این , معنی واقعی صلح است.

راستی بالاخره چهارشنبه سوری هفته گذشته بود یا که این هفته است ...کدوم روایت معتبر تره؟؟!!

...



برگ سی و دوم

این روزا خیابونا شلوغتر از همیشه ... که نه فقط خیابونا , همه جا شلوغتر از روزهای دیگه ساله...این انرژی مثبت تو حرکت آدمها دوست داشتنیه ... برای نو کردن , نو شدن ... تازه شدن ... برای بهار تطهیر شدن... هیجان آدما و ولوله تازه شدن اشتیاق آسمون رو هم برای غسل زمین بی نصیب نگذاشته-- بزن باران که فصل لایروبیست--... امروز حسابی نفس کشیدم... خودمو لای این شلوغی گم می کنم و با فریاد زنده این حرکت دوباره زنده میشم... ما که از جایی که هستیم هیچوقت راضی نیستیم ( و البته هیچ وقت هم راضی نمیشیم موقعیت فعلیمون رو از دست بدیم) بگذریم این روزا  فرصت خوبیه که از نگاه این شلوغی به زیبایی زندگی برسیم .... از نگاه کودکی که تنگ کوچیک ماهی رو دست گرفته و با لذت تمام به ماهی قرمز کوچولوی تنگ خیره شده ... از دید ما اون زیاد درک نمیکنه که اگه بفهمه .... گاهی از این فهم زیادی که ازش دم میزنم و مدام نشخوار میکنم حالم بهم میخوره وقتی شفافیت نگاهم از شادی رو مات تر و مبهوت تر میکنه... نمی خوام  نوستالژی کودکی وجودم رو پر کنه ...اما راستی چرا دیگه نمیتونم با همون هیجان کودکی از نویی یک لباس لذت ببرم ... یا اون مادری که از پاکیزگی انبار خاک گرفته خونه جوونی رو توی رگهاش جاریتر میبینه ....می خوام خودم رو رها کنم .... و جاری بشم در نگاه دیده هایی که شادی  , و زیبایی زندگی در اون مشهودتره ... با رگ و پوستم شادی رو ببینم ...لمس کنم ... اینطوری میشه که شروع بهار از اسفند زیباترمیشه... سبزی جوونه های ریز درختا رو حتما ببینید — در سیاره شازده کوچولو, مثل همه سیاره های دیگر, هم گیاه خوب می رویید و هم گیاه بد ...پس هم دانه خوب گیاه خوب آن جا بود و هم دانه بد گیاه بد , اما دانه ها را نمیتوان دید, دانه ها در دل خاک خوابیده اند تا زمانی که یکی از آنها هوس بیدار شدن بکند-- پس باید بهشون احترام گذاشت به شادینه این بیداری ...هیچ چیز نمیتونه بزرگی وجود ما رو در کوچکی خودش محدود کنه... هیچ چیز...

پی نوشت :

به قول شهریار قنبری "  در این غربت خانگی بگو هر چی باید بگی ...   " فقط خواهشا یه موقع نگید : دل خوش سیری چند...

...



برگ سی و يکم

برف این روزا رو که دیدم و از سرما تنم دوباره لرزید ,وقتی که همه فکر می کردند سرمای زمستون توی دی جا موند و بهمن شد گرمای سال جدید .... با خودم گفتم چرا که نه...میبینی حتی آسمون هم رشته افکار پیوسته رو راحت پاره می کنه...چه برسه ...حتی اگه مجبور بشه یه تیکه ابر بالا سرت بذاره که فقط همون جا بباره...پس با خودم می گم هیچ دلیلی برای غصه خوردنم از غصه الانم نیست چون میتونه رشته اش خیلی راحت پاره بشه ...فقط باید کش بیاد تا همون اندازه ای که لازمشه... همون طوری که برای شاد شدن بی حد و حصرم از خبر شادی که بهم میرسه لازم نیست بال در بیارمو برم اون بالاها ... ممکنه خیلی ساده بالم بشکنه و طوری بخورم زمین که سرم هم بشکنه... راست میگم نه...اما یه چیزی و اونم این که  توی تمام اون وقتا ...چه غم و چه شادی  میشه شفاف موند... میشه برق انداخت و از برق اون توی غمگینی همه لحظه ها هم شاد بود ... این شعار نیست , باور کنید شدنیه... میدونید ما آدما دو جفت چشم داریم ... یه جفت توی سرمونه و یه جفت اون تو... اما این دو جفت همزمان کارنمیتونن کنن...چون ما قدرت نداریم... حداقل من که اینطوریم... کافیه اون چشمی رو که بیشتر وقتا بسته اس  رو یادت نره ... بعضی وقتا چشم سرو ببندی و بری اون تو...  و ببینی که اونجا خیلی بزرگتر از اینجایی که مدام دنبال خیلی چیزا میدوی ,گاهی زمین میخوری و گاهی هم با همون چیزه میری ته یه چاه و گاهی هم که.... اما حداقل یادتون باشه مثل من مسافر روسیاه نباشید آخه میدونید من هروقت تنگی اینجا رو حس میکنم چشمامو میبندم... آخ باز من زیاد حرف زدم ... دلم میخواد یه موسیقی ملایم بذارمو و تو تاریکی و سکوت محض در بزنم شاید یکی پیدا شد و در رو برا من اونجا باز کرد ... آخه باز اینجا خیلی تنگ شده ...

...