درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
فروردین ٩٠
تیر ۸٩
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
لینک دوستان
شازده کوچولو
صبح اميد
خشونت دنيا يادم داد دوست بدارم
نی لا
گروه متا آرشيو
کمی آفتاب در صفر مطلق
نم نم
شب دلتنگی
در جستجوی مرهم
واگويه های يک کولی
يک پزشک
بلوطک
هفتان
تبیان
النا
زهرا
نرگسی
http://recital.blogfa.com/
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

تا حالا شده جواب یه سوال رو همه یه جورایی برات ثابت کنن و باز هم دنبال یه جواب متفاوت براش باشی...یه اثبات تازه که فرض و حکمش متفاوت باشن جوری که تو رو هم بتونن راضی نگه دارن...اگر یه همچین اتفاقی برات افتاد نگران نباش... هیچ کس چون تو عمق درونت را لمس نخواهد کرد ... اما میدونم این اثبات تا همیشه دنیا آویزه گوشت خواهد شد...حتی اگر هم در انتها به حکم مساله خودت نرسی شاید بتونی یه حکم تازه رو از دلش در بیاری...
بذار گذشته از این همه حاشیه بافی برم سر اصل مطلب:
یه موضوع انشای تکراری ...اونقدر تکراری که من هنوز هم نتونستم این انشای کهنه رو تموم کنم ...
علم بهتر است یا ثروت ؟؟؟؟
چه سوال خنده داری , مگه نه...سوالی که مدتها برای قبول جوابش با خودم جنگیدم اما خیلی چیزا رو دیدم و حس کردم تا تونستم به خودم بقبولانم که ثروت توی این خراب اباد بهترین نباشه مهمترینه...مهمترین دلیل برای خیلی...
و من مدتها برای این سوال یک پیکان دو جهته طراحی کرده بودم ...و حالا می بینم که در هجوم واقعیتش جهت های این پیکان هر دو به سمت من است و تنها بهره من رنجورتر شدن تن رنجورمه ... و من در خیل موافقان یک سمت باز هم ساز مخالف خودم را می نوازم ..علم...
شاید مجبور شوم انتخاب کنم و می دانم با وجود همه ضربات اگر انتخابی در میان باشد باز هم علم را خواهم گزید ...
امیدواربودم بتوانی کمکم کنی...... اما گویی باید بروم تنها ...می دانم ...گله ای نیست ...ساکت می شوم...اما می دانم هستی...خیلی نزدیکتر از آنچه بتوانم درک کنم...خیلی...
چقدر زیر پاها سست می شود گاهی.. به همین سادگی.. و من قدمها را بازهم محکم خواهم گذاشت به امید آنکه حداقل رد پاهایم منظم باشند... و این مهمترین است ...رد پا ها...جایی خواندم اگر به دنبال قله ها هستی باید دره ها را نیز دوست بداری...
این آسمان هم هوای باریدن ندارد انگار ...چه پائیز بی احساسی...
چقدر ترانه محمد اصفهانی به دل می نشیندامشب :
نمی دانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ اوازم شکسته ست
نمی دانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشناتر
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته اهنگ
ز مغزم می ترواد گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی اشفته دردی گریه الود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
همین!

چه غروب پر بغضی...منتظرم طنین مغرب دوباره ارامم کند...تقاضای تکراری و دوباره التماسی دیگر..سربسایم به دامن محقر صداقت دل و فریادش زنم...طوفان به قایق کوچک و بیرنگم دوباره سخت میگیرد ...
آرام بگیر...آرام بگیر و اهسته بنشین کنار پنجره بسته اتاق و چشمت را بدوز به چشمکهای بیر مق ستارگان اسمان بالای اتاقت...تنها بالای اتاق خودت...مبادا پنجره را بگشایی...چشمکها خواهند گریخت...بمان پشت پنجره ات و رویای لمس گلبرگهای یاس را جایگزین واقعیت اش کن...
تنفس را از پشت پنجره تجربه کن....هوا مصموم است...
"گفته بودم:
صدای سرد سکوت این سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم!
اما دوباره دل دل این دل درمانده
تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد!
هی!
همیشه همسفر حدود تنهائی!
بگذار که دفتر دریا هم
گزینه ئی از گریه های گاه به گاه من باشد..."
دعا میکنم که هیچ دیواری
چشم در راه پگاه پنجره نماند...
هیچ دیواری...
امروز اولین روز ماه مبارک است و این دم اولین سحر...خدای را شکر که لحظه ها دوباره گذشتند و شکوه این ماه بازهم بر قلبم مستولی شد...
تلاطم هر پائیز شروع حسی عجیب بوده (برای من) و امسال اما پائیز آمد و من گوئی خسته تر از ان بودم که لمسش کنم ,آن را نفس بکشم و دگرگونی لحظه ها را تجربه کنم...واکنون رمضان...آشفتگی و نه پریشانی حالم را در این لحظه های نخستین به فال نیک می گیرم و ودل را به مرحمت اویی که اکنون بشتر حسش میکنم قرص تر...
نوای تطمئن القلوب را دوباره و دوباره زمزمه میکنم و آرزومند آرامشی عمیق می شوم برای همه انان که دوستشان دارم...و مرا آرامش انان کفایت...
"من به یک اینه, یک بستگی پاک قناعت دارم..."
مدتهاست تلاشم این بوده لحظه ها را ببینم و در لحظه باشم...روزهای بسیاری در گذشته ماندم و روزهای بسیاری دلخوش به اینده ...
اما اکنون می دانم اگر در لحظه نباشی نه گذشته داری و نه حال و نه شاید آینده...فاصله میان لحظه ای که در انیم و آینده ای که فکرمان در ان غلت می خورد در این عصر متزلزل آنقدر زیاد است که شاید به جرات بتوان گفت هر لحظه اش دگرگونیست...ای کاش بتوانیم لحظه هایمان را دریابیم...ای کاش.. و این ای کاش گفتنم یعنی اینکه خود نیزآنقدر قدرت ندارم که لحظه ها را برای خود نقاشی کنم...
لحظه های امروزم را با آبرنگ فردا رنگ امیزی میکنم و لحظه های فردا را با آبرنگ دیروز, در حالیکه هیچ رنگی به رنگ امروز نیست...
بگذریم !چیزی به صبح نمانده...و من بار دیگر امیدوار تا شاید...
شاید
قدمهای متزلزل محکم ترگردد...
قلب های آشفته ارامتر...
وعشق های ناب هویداتر...
"چرا گرفته دلت, مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها!
وفکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک, دچار آبی دریای بیکران باشد...
چه فکر نازک غمناکی!
همیشه فاصله ای هست..."
همین!
فعلا
...
هر روز با شروع تجربه ای دیگر آغاز می شود و حماسه ای دیگر در آمیخته با آنچ تو را می شکند...آری در شکست لحظه های هر روز باید به دنبال چیزی گشت ...چیزی از آنچه بدنبالش می گردی و به کل فراموشش می کنی... در غوغای لحظه ها چنان غرق دویدن به دنبال عقربه های ساعت می شویم که گاه بسادگی فراموش می کنیم سفر و تسلسل این جاده و همه بازیهای بی انتهای زندگی را ...
دوست ندارم اسیر ماسه های نرم ساحل بشمو و دریا رو فراموش کنم ...برای همیشه در امتداد ساحل گام بردارم و گه گاه صدای غرش امواج را نیز به حساب بی عنایتی دریا بگذارم...
و ماهیگیر به دنبال چه میگردد در وسعت بی انتهای ابی ... چونان کسی که با نور فانوس به دنبال خورشید گردد...
اگردغدغه های اکنونت تورا می آزارد ... از خودت بپرس که آیا روزهای بی دغدغه را تحمل توانی کرد...وقتی دیگر چیزی نباشد که برایش بمانی و بخاطرش بجنگی...چنان بی خیال که دستهای خالی را هم نبینی و بسادگی از کنار بغض ها بگذری...آری بی دغدغه ماندنت در لحظه های امروزت , بی تفاوتی را در لحظه ها ی تنگی فردا به ارمغان خواهد آورد...
انسان زاييده سكون نبوده و در سكون نخواهد ماند... ما انسانيم و هميشه در حركت و اين
حركت هاست كه ما را همواره ناراضي نگه مي دارد برخي به پيش و برخي در پس...
كافيست بي تفاوت نباشيم و جهت حركت را درست در يابيم...
واکنون بگذار آرام آرام برایت زمزمه کنم...
"پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند"
ومن تنها دلخوشم به گرمای دستانت...
دلخوشم به طنین خنده هایت...
آری من به همین ها دلخوشم...
به همین ها...
مگر من چه می خواهم...
همین!
عميق باشي و با احساس ...
...
ما اینجائیم و خدا آنجا و بین ما آتش است . آتش نمی گذارد , دستمان به خدابرسد...
ما اینجائیم و خدا آنجا و بین ما دریاست ...دریا نمی گذارد دستمان بخوا برسد
گاهی اما برای رسیدن به او نه طاعت بکار می آید نه عبادت نه ذکر و نه دعا نه التماس و نه استغفار
تنها بی باکی ست که به کار می اید .
آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن.
جاده ایمان خطرناک است . پرآب و پر آتش . مسافرانی بی پروا می خواهد...
ایمان را به گستاخی باید پیمود نه به ترس . زیرا خداوند آن سوی گستاخی است . نه این سوی تردید و ترس.
...
و من هرگز نمی خواهم ترس از سختیها مرا از انچه دوست می دارم و به آن عشق میورزم دورتر سازد ...بگذار بی باکی را تجربه کنيم...هر دو...يکی آن بالاست...
هرگز...
زندگي دريايي است
پر طلاطم پر موج
گاه موجي آرام
گاه موجي در اوج
زندگاني هنر ساختن پنجره بر بيداري
زندگاني هنر يافتن روزنه در تاريكي
زندگاني آري
گاهي به همين باريكي است
در همين نزديكي است...ا
مجتبي كاشاني
راستی هوای امروز پائیزی پائیزی بود ...
پائیز هم از راه رسید...و من همچنان می روم...نمی دانم به کجا ...
ولی می دانم او بهتر میداند...
پس خیالی نیست
...
...