درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
فروردین ٩٠
تیر ۸٩
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
لینک دوستان
شازده کوچولو
صبح اميد
خشونت دنيا يادم داد دوست بدارم
نی لا
گروه متا آرشيو
کمی آفتاب در صفر مطلق
نم نم
شب دلتنگی
در جستجوی مرهم
واگويه های يک کولی
يک پزشک
بلوطک
هفتان
تبیان
النا
زهرا
نرگسی
http://recital.blogfa.com/
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

باید رفت , بی آنکه نگریست ... باید رفت بی آنکه نگریست به خارهای گاه بگاه جاده ... باید رفت و به افق نگریست و اسیر خارهای ریشه در خاک جاده نشد... جاده سنگلاخیست ... می دانم...گاهبگاه سنگهایی نیز زیر پایت آزارت می دهند,اما تا انجا که می توانی جاده راببینی برو... برو تا مبادا افق را گم کنی ... مبادا افق را فراموش کنی... راه سخت است و ما نیز اسیر همین سختی.... اما رفتن تنها راه فراموشی ماندن است...فراموشی اینکه جاده منزلگه نیست و تنها چادری لازم است تا گاهی اتراق کنیم و دمی بیاساییم ... باقی همه رفتن است... رنج رفتن را به جان بگیر تا زخم ماندن آزارت ندهد... برو و بگذر از آنچه گذشتی... بگذر هر چند گاهی نفهمی چرا ... بگذر از آنچه دیدی و خراشی بر خراشهایت افزود مبادا خراشی بگذاری... بگذر ... سیم و زرها را اسیر خود کن تا مبادا مجبور شوی خود اسیر سیم و زر شوی و خراشی بگذاری... برو و به افق دل ببند تا هرگز پایان نیابی... که پایان آغاز فروریختن است و فرو ریختن آغاز به ابتدا رسیدن... پس نایست که ایستادن همان خار و سنگ و رنج دوباره آغاز است ...برو تو لایق ایستادن در اینجا نیستی ... بروتنها به افق بنگر و بسویش گام بردار هرچند ندانی افق چیست و او کیست...برو او خود یاریت می کند...
...
از هر طرف آغاز کردم و باز هم بتو رسیدم... و این رسیدن رسیدنی دیگر است... تو خود این را می دانی و باز فرصتم می دهی و شانس یافتن دوباره ... از انتها و از ابتداهم خود تویی و هیچ...همچون نسیمی که می وزد و گیسوانم را می نوازد... و من میبینمت و دوباره شور...لمست می کنم و دوباره تپش...آخ...کاش بشود هر روز نسیم بوزد و دانه های گیسوانم را از حرارت این برزخ خستگی بتکاند...اما... سرم را پایین بیندازم و آرام آرام با دانه دانه انگشتانم آغازت کنم ...نه آن مقربم و نه متاخر...تنها بگذار از این شراب مست شوم... مست مست...بی جام و پیاله... تلخ باشد اما باشد... بگذار باشد...همین
اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنی است
من آن نیم که از این عشق بازی آیم باز
...
امروز روز توست ...
همراه و همدم و همسرم...
آشنایی با تو آغاز و خود پایان...
همراهیت سکون و خود تداوم حرکتهایم...
همدمیت شناخت و خود غریبگی آشنایی...
و همسریت افتخار و خود افتخار و افتخارم...
و این عشق ,عشق و خود عشق و خود او...
مبارک بادت...
همین!...
...
....
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم " لطیف " تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود. کدر بود ، سفت بود و سخت . دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر .
من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود،می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود وروح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود ؟
وقتی تیره ایم ،وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هرچیز که از حد بگذرد،ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
- نظرآهاری -کتاب " در سینه ات نهنگی می تپد "
به نامت
به یادت
و برایت
ضالین دل بدینسویم می کشاند و صراط وجود بانگم می زند... مسیر درست است ... می دانم آنچه دل بانگ زند همیشه شفاف است دل بدان میسپار و راه بیافت...باید کاری کرد... باید سویی رفت باید کاری کرد... وگرنه از ماندنت مردابی پدید می آید ... پس بپا خیز و مسیری رو ... رفتن... به کدامین سوی... بگذار ذهن خسته ات با خود جدالی بیاغازد برای رفتن... ماندن آنقدر ها هم زیبا نیست... باید رفت و در حرکت بود... چقدر مانده ام... نمی دانم می توانم بروم یا نه... گویی ماندنم رفتن های پیشین را پوشانده و چیزی باقی نگذاشته جز روزمرگی های خسته کننده...تنها کور سویی که فریاد رفتن و یافتن می زند... یعنی می شود باز هم شفاف شوم مثل آن روزهای زیبا... چه غباری ذهن و دلم را پوشانده... نمی دانم زمان بود یا تغییر وضعیت ...نمی دانم چه چیز بدینجایم کشاند... آخ خدایا... بگذار فریادت زنم بی غل و غش ... خدایا... آنقدر فریادت زنم که این بغض آلوده آزاد شود و من رها... خدایا...
" انسان با آزادی آغاز می شود
و تاریخ سرگذشت رقت بار انتقال او است از این زندان به آن زندان!
و هر بار که زندانش را عوض می کند, فریاد شوقی برمی آورد که :آزادی!
انسان یعنی آزادی .
احساس اسارت ,خود,آیه ی آزادیست و رنج بردن از اسارت,نشانه تولد آزادی."
-دکتر شریعتی-
...
...The Star Students of the Islamic Republic
Forget Harvard -- One of the World's Best Undergraduate Colleges Is in Iran
By Afshin Molavi, New America Foundation
Newsweek | August 18-25, 2008
While Iran makes headlines for President Mahmoud Ahmadinejad's incendiary remarks and its nuclear showdown with the United States, Iranian students are developing an international reputation as science superstars.
...
صدای "خاطره" در فضای خاکستری و یخ زده ی دفتر خانه پیچید. صدا، طنین چینی شکسته ی غرور زنی را داشت.
- ... من مهریه ام را می خواهم.
فقط یک امضاء مانده بود تا حکم جدایی – که از ماهها پیش آغاز شده بود – جنبه ی قانونی پیدا کند.
رییس دفتر خانه، پشت میز کهنه ای که بوی پوسیدگی می داد، نشست و قباله ای را که با روبانی صورتی بسته شده بود، باز کرد.
رییس دفترخانه رو به محسن کرد و گفت: "شما که گفته بودید خانمتان مهریه ندارد."
محسن در حالی که لبخندی روی لب هایش شکفته بود با لحنی که نشانه حیرت عمیق او بود، گفت: "چهارده شاخه گل محمدی!!"
...
این نوشته ها نجوای درونی آدم (مرد) و احساس اوست بعد از خلقتش و تنهایی به سر بردن در بهشت است:
((( چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبائی ها را تنها دیدن و چه بد بختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!
در بهار، هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند باد تنهائی را در سرت بیدار می کند. هر گل سرخی بر دلت داغ آتشی است. بیشتر از همه وقت، دشوار تر از همه جا، احساس می کنیم که در این "مثنوی" بزرگ طبیعت "مصراعی" ناتمامیم. بودنمان انتظار یک "بیت" شدن!
در آن حال که لذتی را با دیگری می بریم، زیبائی یی را با دیگری می بینیم...
این است که تنها خوشبخت بودن، خوشبختی یی رنجزا است، نیمه تمام است که تنها بودن بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار و برای آخرین بار در هستی ام رنج " تنهائی" را احساس کردم. "بیکسی"، بهشت را در چشمم کویر می نمود. تنها دیدن، تنها آشامیدن و تنها...، برزخی زیستن است.
با دردها، زشتی ها و نا کامی ها آسوده تر می توان "تنها" ماند. در دردها دوست را خبر نکردن خود عشق ورزیدن است.تقیه درد، زیباترین ایمان است. رنج، تلخ است اما هنگامی که تنها می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم، برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند.
اما در بهشت چگونه می توان بی" او" بود؟ سایه ی سرد و دل انگیز طوبی، بانگ آب، زمزمه ی مهربان جویبار ها و...چگونه می توان دوست را خبر نکرد؟
چه بیهودگی عام و چه برزخی بی پایان است، بهشتی که در آن او نیست. تنهائی، آزاری طاقت فرسا است.
" پروردگار مهربان من، از دوزخی، این بهشت رهائی ام بخش! در اینجا هر زمزمه ای بانگ عزائی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنجزای گسترده ای .
در هراس دم می زنم، در بی قراری زندگی می کنم. و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی، است." بودن من" بی مخاطب مانده است.
بهشت عدن را نباید در آبها و آبادانیها و برکت و ثروت و زیبائی آن دید،بهشت عدن را باید در احساس و ادراک آدم و حوائی جست که در آن بی نیاز و بی درد می زیستند.
آن " امانت" که خدا بر زمین و آسمان ها کوهها عرضه کرد و از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت، نه عشق است، نه معرفت، نه طاعت..."مسئولیت ساختن خویش" است.)))
آنچه دغدغه اش می خوانم در ورای آمد و شدهای این روزها و روزمرگی هایش دغدغه " ما " است... "ما"یی که جزئی از " او " ست و " او " یی که جزئی از " ما" است...یکی شدن ... هم آغوش خاک گشتن ... دوری از هرگونه وابستگیت به آنچه دورت سازد... و نزدیک شدن " ما " به رسالت همین امانت فوق ...سخت است... خیلی سخت است...
...
گاه شکفتن تو، لبخند رضایت بر لبان خدا جاری بود، فرشتگان هل هله کنان شعر سرور می سرودند، عالم غرق در اشتیاق بود، محمد(ص) اما در پوست خود نمی گنجید.
تو اما با طلوع خود برگستره زمان، عشق را معنا کردی؛ فخر را مایه مباهات شدی؛ فروتنی در مکتب تو درس افتادگی آموخت؛ بزرگی، اوج از بلندای تو یافت. آبرو حتی از تو آبرو گرفت.
و اما مادر
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، پزشک شوم
آنگاه، با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت
بر تمام دردهای جهان
و آنگاه به سلامتی شان، با لب های تو
بر گونه های شادی تمام کودکان جهان، بوسه خواهم زد
□
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید
یکروز با چتر گیسوان تو
از آسمان آرزوهایت
پروازی کنم بر آستان زمین
[زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است ]
و آنگاه، خواهم دوید تا مرزهای درونت
و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو، پنهان خواهم شد
□
اکنون را که نام نهادی فصل کاشت
فردا که من بزرگ شدم، در زمان برداشت
مادرم، به تو قول می دهم
من تو را دوست خواهم داشت…
تبریکات ویژه اینجانب را پذیرا باشید...
...
همه آدمها با افکارشون زندگی می کنند ... با عقایدشون... با ایده هاشون...یه دایره با شعاع عقاید در اطراف خودشون زدن و اسمش رو گذاشتن حریم...احساس می کنم سخت ترین کار برای یه ادم این می تونه باشه که از افکار و عقاید و ارزشهاش ، از این حریم فاصله بگیره و یه کمی بالاتر و توی خلا تلاش کنه عقاید و افکار و ارزشهای دیگران رو هم محک بزنه...
تاحالا دقت کردید ...معمولا دوستان شما یا کسانی که قبولشون دارید کسانی هستند که یا به عقاید و ایده های شما نزدیک هستند و یا اینکه افکار و ایده ها و عقاید شما را تائید می کنند ... مثلا می گیم فلانی چه ادم خوبیه؟
دقت کنید ببینید همون کسی که می گید آدم خوبیه ، واقعا چرا خوب فرض می شه؟؟!!... احساس می کنم سخت ترین کار اینه که بتونیم حقیقت ارزشها ،عقاید و ایده ها و افکار رو درک کنیم و بتونیم اون رو ملاک محک زدن ادما قرار بدیم...یعنی سعی کنیم حق معیار سنجش انسان باشه و نه اینکه انسان معیار سنجش حق...اما حقیقت واقعا چیست و کجاست؟؟ خیلی سخته،مگه نه!! ... خصوصا تو عمل... این موضوع بدجوری ذهنم رو مجدد درگیر کرده... مدام در چالش با خود هستم...
A life without challenge would be like
going to school without lessons to learn.
Challenges come not to depress or get you down,
but to master and to grow and to unfold your abilities